تبليغاتX
قطار یک نفره
شعر داستان و ... کاوس کمالی نژاد
 از سروده های من / دست آشنا

آرام با صدای تو بیدار می شوم

می نوشم از صدایت و سرشار میشوم

هر شب به شوق آنکه پرستار من شوی

در لابلای دست تو بیمار می شوم

یک شب زدم به دست تو ای عشق بوسه ای

فردا به پای دست تو بر دار می شوم

روزی که کودکان همه جا گریه می کنند

من از گناه خویش خبر دار می شوم

هر شب که خواب چشم مرا می کشد به دوش

با دست آشنای تو بیدار می شوم

 

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در شنبه بیست و نهم آبان 1389  |
 از سروده های من / بی قرار

حتی میانِ قاب بهاری نمانده است

از پا فتاده ایم و سواری نمانده است

شب میرود بخواب ز لالایی سکوت

در دستهای عشق سه تاری نمانده است

بیهوده بال وپر به قفس میزنی دریغ

آه ای پرنده، راه فراری نمانده است

امیدهایمان همه بر باد رفته اند

از آن سوار غیر غباری نمانده است

ای بیقرارِ پنجره و شعر و آفتاب

در سایه های سرد قراری نمانده است

در دستهای شاخه ترک خورد روح برگ

حتی برای گریه کناری نمانده است.

 

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389  |
 از داستانهای من / جمعه

 خوابم نمی برد، حوصله ام سر رفته است، ریشه های روبالشی ام را لمس میکنم ، همه را گره زده ام ، با انگشتانم دنبال یکی که گره نزده باشم میگردم ،  روی دست غلط میزنم ، توی تاریکی ساعت رومیزی درست پیدا نیست ، شماره هایش را می بینم، شب نما هستند ، میگویند اگر زیاد به شب نما نگاه کنی عقیم می شوی ، سرم را از بالش بر می دارم و به طرف ساعت می برم  دو و سی و پنج دقیقه ، اگر زنم خواب نبود تلویزیون را روشن می کردم ،   بی اختیار  به تلویزیون نگاه میکنم ، توی نورضغیف چراغ خواب صفحه اش کمی روشن می زند ،  به صفحه تلویزیون خیره می شوم ، احساس میکنم شکلهایی توی صفحه ظاهر می شوند مات و کم رنگ  حالا مجری یکی از برنامه های تلویزیون را میبینم  خودش است ، بدنش موج می زند ،  چشم ندارد ، یعنی چشمش پیدا نیست اما انگار دارد مرا نگاه میکند ،  نمی دانم چرا احساس میکنم دارد خفه می شود ،  پشتم می لرزد برمیگردم  زنم خواب است  میترسم به صورتش نگاه می کنم ، رویم را بر می گردانم ، احساس میکنم بیدار شده و دارد به من می خندد ،  چشمم به آشپز خانه می افتد انگار کسی آنجا ست از پشت پیش خوان دارد سرک می کشد ،  به خودم جرات می دهم نیم خیز میشوم و  خیره نگاهش میکنم ،  سرش را بالا می آورد ،  می بینمش ،  می شناسمش ، جمعه است ،  لرزشی خفیف تمام تنم را فرا میگیرد ، وحشت در تمام وجودم میدود ، حالا دیگر توانایی این را ندارم که چشم از او بردارم ، برای لحظه ای نمیدانستم که بدنم  در چه وضعییتی قرار گرفته است ، گویی در فضا معلق شده باشم ، نمی دانم چندمین بار است که او را میبینم ولی میدانم که چندین بار در مواقع خاصی او را دیده ام ، چهره مرموزی دارد آدم را می ترساند.

حالا دارم نگاهش میکنم ولی نمی شود گفت چه شکلی است ، هر دفعه یک جوری می شود ، نگاهش آدم را می خواند وسوسه ات می کند انگار میگوید بیا بیا ...لحظه به لحظه حالم بدتر میشود .

اولین باری که دیدمش افتاده بودم توی حوض، بچه بودم نشسته بودم کنار حوض داشتم ماهی های قرمز سفره

هفت سین  راتماشا می کردم ، مادرم داشت ظرف می شست ، نمیدانم چطور شد که ناگهان افتادم توی حوض ، اول کمی بالا وپایین رفتم همینحور معلق بودم  کم کم نفسم داشت تمام میشد که ناگهان دیدمش ، جمعه را می گویم ، گوشه حوض نشسته و دستهایش  را باز کرده بود وبا سر اشاره می کرد انگار میگفت بیا بیا ، چشمهایش سرخ سرخ بود مثل تکه ذغالی  افروخته بود که یکشب توی مجلس بزرگترها حاج یوسف با انبر گرفته بود وهی میگذاشت روی حقه وافور وبعداز چند بار مِک

 زدن ، توی  لوله وافور میدمید وهوا با شدت از سوراخ حقه بیرون میزد  و تکه ذغال را بر افروخته میکرد .

 یادم میآید  نفسهای آخرم بود که یک نفر دستم را گرفت کشید بالا وهمان لحظه هم  او  هم ناپدید شد .

دردی در تمامی قفسه سینه وپشتم احساس میکنم  طوری که نفس کشیدن برایم مشکل می شود ، سعی میکنم  دوباره بخوابم ، به زحمت  میخوابم ،  به سقف نگاه میکنم ، چهره ای را که پشت پیشخوان دیده بودم دوباره روی سقف نقش می بندد ....

"نرو بالا ،   نرو می افتی ها " ،  ولی من محلش نمیگذاشتم  ، دست و پایم  را لای سنگها فرو  میکردم وبالا میرفتم تا رسیدم روی دیوار ، بعد روی دیوار صاف ایستادم ، به زحمت تعادلم  را حفظ کرده بودم که اصغر شوخی کردنش جنبید ، یک چوب بلند دستش بود و با آ ن هی میزد به پاهای من  هر چه جیغ کشیدم فایده نداشت ، هر لحظه به طرفی خم می شدم ، هر بار تا نزدیکی سقوط پیش می رفتم ، بار آخر ناگهان چشمم به جمعه افتاد که روی زمین نشسته بود و دو دستش را به طرف من دراز کرده وانگار داشت می گفت بیا ...بیا...  ناگهان پایم سرید و از بالا افتادم ، انگار زمان درازی  در حال سقوط بودم ، همانطور که در هوا معلق بودم کبوتری سفید به سرعت از مقابل چشمانم گذشت ، بعد دیدم که پدرم از جیپ ژاندارمری پیاده شد و یک بسته بسکویت تو دستش بود ، من لبه جوب جلوی خانه منتظرش نشسته بودم ، باد با شدت به صورتم می خورد ،  یک کرم کوچک توی باغچه آرام آرم به سمت برگ تازه ای می رفت که با بر خورد دست من به آن ،  به زمین افتاده بود ، کرم کوچک کلی راه را طی کرد تا رسید به برگ درخت  ولی هنوز طعم برگ را نچشیده بود که یک گنجشگ خیلی تند او  را به نوک گرفت و پرید ، داشتم مسیر حرکت گنجشک را دنبال می کردم که ناگهان  ضربه شدیدی را احساس کردم ،   نفسم پس رفت ، با دست گلویم را گرفتم و  بلند شدم بی هدف راه افتادم ، خواهرم دوید جلو و جیغ کشید ، جمعه تکیه داده بود به در حیاط و دو دستش را به سینه  بسته بود نفسم بالا نمی  آمد و بیخود توی حیاط راه می رفتم که ناگهان یک مشت آب به صورتم خورد ، کی بود ؟ نفهمیدم ،  شاید بیهوش شده بودم ،   برگشتم ..... جمعه نبود .

 نگاهم خیره به سقف مانده است ، عنکبوت بزرگی دارد به دور پره های پنکه سقفی تار میتند ، هر چند لحظه یک بار دست از کار می کشد بر می گردد و به من نگاه میکند ، احساس میکنم که وزنه سنگینی روی سبینه ام گذاشته اند ، سعی میکنم که نفس عمیق بکشم اما نمیتوانم ، عنکبوت کارش تمام شده و با یکی از پاهایش پشت کله اش را میخاراند ، به سختی نفس می کشم  ، جمعه از سقف جدا میشو د و به سمت من می آید ، نزدیک تر که می شود دقیق به من می نگرد .

حالا ... دیگر ... نفسم ... به ... شماره ... افتاده ولی هیچ احساسی ندارم .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389  |
 از سروده های من / هم قسم

 ای آشنا با زخم سرخ سوگواران

 ای وارث اندوه جان فرسای یاران

 ای هم قسم با کاوه آهنگر ای مرد

 تنها تو بر جا ماندی از خیل سوراران

 در ترکش آرش تو بودی آخرین تیر

 می بوسمت ای یادگار سربداران

 از جنگل آتش گذشتی چون سیاوش

 ای پاسدار آتش شب زنده داران

 در گوش گلهایی که در پاییز ماندند

 یک شب "که یادم نیست" گفتی از بهاران

 در دست تو گلهای فردا غنچه کردند

 ای حرمت سبز حریم کشتزاران

 مثل پرستوهای عاشق کوچ کردی

 یکشب میان گریه یکریز باران

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در شنبه بیست و سوم مرداد 1389  |
 از سرو ده های من " افسانه " و "برگرد "

"  افسانه"

اینجا در این سردابِ سردِ خانه ی من    

 پاییز می روید به روی شانه ی من

پاییز می بارد و می روید دوباره

صدها گل حسرت کنار ِخانه ی من

درخنده ی زیبای تو گم میشود باز

امشب صدای گریه ی دزدانه من

ازیاد رفتم ناگهان افسوس افسوس 

 دیگرنمیخواند کسی افسانه ی  من

من برگهایم را برایت گریه کردم

ای آشنا با خلوت بیگانه ی من

 

              " برگرد " 

 اینجا غریبم من غریبم آشنا برگرد

 ای یادگار کوچه های شهر ما برگرد

 بندر نشینان رفتنت را گریه می کردند  

چون موج دریا ناخدا محض خدا برگرد

 من می روم امشب کمی شب بو بچینم تو

 ای بوی شب بو ای همیشه آشنا برگرد

 در چشمهایت قطره اشکی میدرخشید

 روزی که می رفتی ومن گفتم کجا؟  برگرد

 آن روزها یادش بخیر از یاد ما رفتند

 ای یادگار گریه های بی صدا برگرد

 تا کوچ کردی کوچه ها هم گریه می کردند

 با من اگر قهری برای کوچه ها برگرد

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در یکشنبه سیزدهم تیر 1389  |
  از سروده های من / مثل تو

کسی دوباره صدایم کرد ، کسی که مثل تو زیبا بود

کسی که مثل تو می فهمید ، کسی که مثل توتنها بود

تمام خستگی ام را دید ، کسی که مثل تو می فهمید

همانکه بوی تورا میداد ،  همانکه مثل تو با ما بود

هزار پنجره لبخند   دوباره رو به دلم وا شد

دوباره آنکه تو می گفتی  درون آینه پیدا بود

وقطره قطره نگاهش را  شبی بیاد تو نوشیدم

وباز سهم دلم از تو  تمام وسعت دریا بود

کنار پیچک همسایه دوباره دست تو را می کاشت

شبی که دست تو گل می کرد شبِ شکفتن فردا بود

وباد بوی تو را آورد ، و بوی پیچک همسایه

ودستهای تو را می چید کسی که مثل تو با ما بود.

 

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در پنجشنبه سوم تیر 1389  |
 از نوشته های من / زن در ادبیات کلاسیک ایران

جایگاه ونوع نگاه  به زن در جوامعی همچون جامعه ما مسئله ایست چالش برانگیز که مدتهاست مورد مناقشه طیف های گونا گون فکری قرار گرفته  و هر کس بنا به عقیده وبهره گیری از آبشخور فکری خویش سعی در حل مسئله کرده ویا در جهت توجیه واثبات حقانییت وضع موجود تلاش میکند.

در این مجال بنا نداریم که برای رد یا اثبات یکی از نظریه ویا داوری های موجود چانه زنی کنیم که این خود مجالی دیگر می طلبد، اما آنچه که قرار است دراینجا بدان بپردازیم بازتاب نوع نگاه غالب به زن در ادبیات کلاسیک ماست.

بی شک هر پدیده و مقوله ای که بتواند بر اذهان و افکار مردم تاثیر گذاشته و جزو دغدغه های یک اجتماع شود ، به میزان اهمَیتی که دارد مورد توجه اهالی ادب  قرار گرفته و درادبیات آن جامعه منعکس خواهد شد.

بنا بر این واضع است که زن در یک جامعه بنا بر موقعیت های بالقوه ای که میتواند داشته باشد(مادر، همسر،معشوق، دخترو...) موضوعی است پر اهمییت ودست مایه ای برای پرداختن به آن در حوزه ادبیات.

واما با کنکاشی در ادبیات کلاسیک قرون گذشته وتاحدودی معاصر میتوان به این نتیجه رسید که شاعران ونویسندگان ما نیز تحت تاثیر جو غالب بر زمانه خویش بوده و نگاهشان به زن نگاهی کلیشه ای وسنتی بوده است ، نگاهی که در آن زن همیشه در پائین دست مرد  وبه عنوان ابزاری در اختیار مرد قرار می گرفته است .

زن ضعیف ونا توان ، مظلوم ، محکوم ،زیر دست مرد ، گوش به فرمان ، انسان درجه دو و غیره حاصل این نوع نگاه به زن است که تجلی وتبلور آن را در آینه ادبیات بخوبی میتوان دید.

زنان را همی بس بود این هنر            نشینند وزایند شیران نر  (1)

فردوسی در این بیت زنان را از دو جهت تحقیر کرده است، یکی اینکه تنها وظیفه زنان در خانه نشستن و بچه به دنیا آودن است، بنا بر این نظریه زنان از تمام فعالیتهای اجتماعی محروم بوده وهمان کنج خانه وزاییدن شیر نر آنان را کفایت میکند ، دوم اینکه در این محدوده زنان وقتی هنرمندند که شیر را" از نوع نرش " بدنیا بیاورند ، وبنا براین بدنیا آوردن شیر ماده (کنایه از دختر بودن نوزاد ) بی ارزش بوده و هنر محسوب نمی شود .نمی خواهیم زیاد به استاد طوس خرده بگیریم چرا که او هم فرزند زمانه خود بوده ودر شرایطی می زیسته که شاید ما نتوانیم درکش کنیم ، اما نمی توان از این بیت و کم لطفی اش به زنان نیز به سادگی گذشت .                                                                                            فردوسی می گوید :

کرا در پس پرده دختر بود              اگر تاج دارد بد اختر بود (2)

ویا :

زن واژدها هر دو در خاک به          جهان پاک از این هر دو ناپاک به (3)

 اگر میبینیم که در جوامعی همچون جامعه ما زن از مهارت ها و توانایی های کمتری برخوردار است واگر  حضور و نقش زن در جامعه از حضور ونقش مرد کم تر وکم رنگ تر است دلیل بر ناتوانایی های فطری وذاتی او نیست چرا که هر جا شرایط برای آنان مهیا بوده  توانسته اند توانایی های خود را به اثبات برسانند

پس باید در این بیت از ناصر خسرو کمی تامل کرد وقتی که میگوید:

زنان چون ناقصان عقل ودینند          چرا مردان ره آنان گزینند (4)

      

ویا اینکه در این از ابیات مولوی به دیده شک بنگریم

فضل مردان بر زن ای حالی پرست             زان بود که مرد پایان بین تر است

مرد کاندر عاقبت بینی خم است                  او زاهل عاقبت چون زن کم است  (5)

ویا :

 آن زنان چون عقلها در باختند                بر رواق عشق یوسف تاختند

اصل صد یوسف  جمال ذولجلال             ای کم از زن شو فدای آن جمال  (6)

 

حضرت مولوی که گویا خیلی به عقل "نرها" می نازیده در جای دیگر میگوید :

ای خنک آنکس که عقلش نر بود             نفس زشتش ماده ومضطر بود   (7)

 

ببینید حضرت مولوی چقدر برای زنان ارزش قایل است .

گفت امت مشورت باکی کنیم               انبیا گفتند با عقل امیم

گفت گر کودک درآید یا زنی               کاو ندارد رای وعقل روشنی

گفت با او مشورت کن وانچه گفت         تو خلاف آن کن و در راه افت

نفس خود را زن شناس از زن بتر            زانکه زن جزویست   نفست کل شر   (8)

 

از کسی که دست وپایش را بسته ایم چه انتظاری برای بروز استعداد هایش  داریم ، زن "بخصوص در دوران گذشته " پرنده ای بوده که در قفس تعصبات و سختگیری ها و کوته بینی های تفکر غالب بر جامعه گرفتار بوده است ، از پرنده مانده در قفس چگونه میتوان انتظار پرواز داشت.

صائب تبریزی زن را یک موجود حد اقلی می پندارد و به کسانی که بسیار خوارشان میپندارد صفت کمتر از زن میدهد .                                                                 صائب میفرماید:        

 ای کم از زن فکر مرکب در طریق کعبه چیست

                                                           این بیابان را به پهلو رابعه غلتید و رفت (9)

ویا :                                                                                         

                  جلوه مردان راه از خویش بیرون رفتنست

                                                     جوهر مردی نداری چون زنان در خانه باش (10)

 

این شاعر تبریزی کسانی را  که از مردانگی نشان دارند از مشورت با هوای نفس که زن صفت است پرهیز می دهد ودر تصویری دیگر زن را در پس پرده در حال لرزیدن نشان میدهد که خود نشان دهنده طرز نگاه این شاعر شهیر و همفکران او به زن است.

                                      مکن به مشورت نفس زن صفت کاری

                                                              اگر ز مردی و مردانگی نشان داری (11)

و همچنین:

                                       عارفان محو تجلی و تو از بی جگری

                                                        در پس پرده هستی چو زنان می لرزی (12)  

 

خواجوی کرمانی هم محبت خود را از زنان دریغ نداشته ودر بیتی میفرماید:

                                     چون زده ای کوس دین بر سر کوی یقین

                                                              تخت اقامت مزن بر در درگاه زن(13)

 

 خداوند سخن ، سعدی شیرازی اما گویی گوی سبقت را در کینه ورزی نصبت به زنان از  همه ربوده  و بی پروا زنان را مورد هجمه قرار میدهد تا جایی که گاه گاهی چوب به دست هم جنسان خود میدهد تا بدین وسیله زنان را ادب کنند.

ایشان میفرمایند:

                                        چو زن راه بازار گیرد  بزن

                                                                وگرنه تودر خانه بنشین چو زن (14)این شاعر نامدار نیز در این بیت با یک تیر دو نشان را میزند ، اول اینکه مجوز کتک زدن را برای مردان صادر میکند و دوم اینکه مردی را که از زدن امتناع کند با دادن صفت "زن " به زعم خود بشدت تحقیر میکند .                                      سعدی در بیت بالا برای زنی که از خانه خارج شده با تخفیف فقط کتک زدن را تجویز میکند  ، ولی دربیتی دیگر جزای چنین زنی را خفتن در گور میداند .

                                                     ز بیگانه گان چشم زن کور باد

                                                                    چو بیرون شد از خانه در گور باد (15)

اما از دید استاد سخن  زن همیشه هم بد نیست ، بلکه گاهی اوقات بسیار هم خوب و لازم است زنی که گوش بفرمان مرد باشد وجز با اجازه او آب هم نخورد و وظایف خانه داری وبچه داری وبخصوص شوهر داری را بخوبی انجام دهد و جز محیط خانه شوهر جایی دگر را ندیده باشد نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است تا جایی که سعدی به مردها پیشنهاد میکند هر سال یکی از این زن ها را برای خود ابتیا کنند.

                                                 زنِ نو کن ای خواجه هر نو بهار

                                                                      که تقویم پاری نیا ید بکار(16)

ماجرای سعدی به اینجا ختم نمی شود اما ما را بیش از این جرات و جسارت نیست

پس بیتی از جامی را با هم میخوانیم:

زن از پهلوی چپ شد آفریده                  کس از چپ راستی هرگز ندیده(17)

نظر شما چیست ؟

"شاعر چوب بدست " صفتی است که من برای" اوحدی مراغه ای" انتخاب کرده ام

میگویید چرا ، این دو بیت را از ایشان بخوانید :

زن چو بیرون رود بزن سختش                    خود نمایی کند بکن رختش

ور کند سرکشی هلاکش کن                         آب رخ میبرد بخاکش کن (18)

وهمچنین :

                       زن چو خامی کند  بجوشانش             رخ نپوشد کفن بپوشانش (19)

چگونه میتوان به چنین طرز تفکراتی  افتخار کرد ، با وجود چنین فرهنگی  زن بیچاره چگونه میتواند ببالد وهمپای جنس مخالف و زورگویش در جامعه حضور داشته وتوانایی های خود را به منصه ظهور برساند .

نظامی در لیلی و  مجنون  از لیلی شخصیتی می سازد که نسبت به مجنون وفاداری را به نهایت میرساند، مگر لیلی زن نیست ؟ پس چه دلیلی باعث شده است که این شاعر که خود خالق زنی همچون  لیلی است در بیتی چنین می سراید:

                                                  ندیده هیچ کس در هیچ برزن

                                                                    وفا در اسب و در شمشیرو در زن (20)  

           

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در یکشنبه دوم خرداد 1389  |
  از داستانهای من / مهران

 

از عکسهای من / برازجان -گندم ریز

 

وحید سراسیمه وارد سنگر شد یعنی تقریبن خودش را انداخت توی سنگر ،   من داشتم وسایلم را جمع و جور میکردم،  تند بر گشتم وحید را دیدم که رنگ توی صورتش نبود،   مثل همیشه که هیجان زده میشد لب پائینش

میلرزید،   صورتش کشیده تر از همیشه به نظر می رسید،   با چشمهای گشاد که حالا سفیدی آن اندکی به

قرمزی میزد داشت ما را مینگریست،   یکدستش را توی موهایش فرو برده و دو زانو وسط سنگر نشسته بود.

کمال گفت :  چته ؟

وحید در حالی که با دو دستش صورتش را پوشانده بود  با صدای غریبی گفت: مهرانو پیدا کردن .

بعد نگاهش را مثل کسی که خجالت کشیده باشد پائین انداخت، چند لحظه سکوت حکمفرما شد صدای  انفجاری

از دور آمد،  وحید همانطور که روی زانو نشسته بود چرخی زد و وسط  سنگر نشست،  حالا سرش را روی

زانو گذاشته بود و ما میدانستیم  که گریه می کند، احتیاج به سوال کردن نبود  مثل اینکه بپرسیم حالش چطور ه

و از این حرفها،  کمال نگاهی به من انداخت بعد روی زانو حرکت کرد آمد کنار وحید، دست روی شانه اش گذاشت وآرام در گوشش نجوا کرد،  شانه های وحید داشت تکان میخورد .

نمی دانم چقدر گذشت،  وقتی از سنگر بیرون آمدم چشمهایم می سوخت،  با آستینم صورتم را خشک کردم و آرام  آرام راه افتادم .  

 

هوا نیمه ابری بود و بادی که می وزید تکه های ابر را در آسمان به بازی می گرفت،  بوی غذا همراه با صدای اذان در فضا پیچیده بود، نمی توانستم باور کنم که مهران دیگر در بین ما نیست،   نمی توانستم باور

کنم که مهران دیگر نفس نمی کشد، حرف نمی زند،  شوخی نمی کند، و جایش در سنگر ما برای همیشه خالی       می ماند، نمی توانستم به او فکر نکنم،  به کسی که بیشتر از هفت ماه با هم در یک سنگر بودیم،  به کسیکه ویژگیها وخصوصیاتش همه را مجذوب خود کرده بود. مهران دوست همه بود مهربان وخاکی بود، جوری بود که انگار نمی شد از دستش ناراحت شد .

از روزی که کیسه انفرادی بزرگی را به دوش می کشید وهن و هن کنان خودش را به گروهان ما معرفی کردتا امروز که خبر شهادتش را آوردند بیشتر از هفت ماه میگذشت .

باد با شدت بیشتری میوزید وصدای همهمه بچه ها را که برای دریافت سهمیه غذا از سنگر بیرون آمده بودند  با خود میآورد .

وحید گفته بود که او را در شیب یک دره پیدا کرده بودند، ده روزی بود که خبری از او نداشتیم،  همه جا را بدنبالش گشته بودیم،  حتی آبادی های اطراف را پرس و جو کردیم، به گروهان های دیگر بی سیم زدیم  خبری از مهران نبود که نبود.  فرار هم نمیتوانست کرده باشد،  چرا که دلیلی نداشت در روزهای آخر خدمتش دست به فرار بزند ، من گفتم شاید اسیر شده باشد واز این فکر هم نگران بودم وهم اینکه خیالم راحت تربود  چرا که تصور اسیر شدنش بزایم راحت تر از کشته شدنش بود .

البته گاهگاهی دوربین کوچکش را بر میداشت وساعتها برای بقول خودش شکار لحظه ها به اطراف می رفت، ولی گویا برای آخرین بار خودش شکار شده بود.

وحید میگفت پایش روی مین رفته وقطع شده است، گویا بعد از مجروح شدن میخواسته خودش را به جایی برساند که در شیبی در همان نزدیکی سقوط میکند ومعلوم نیست بعد از چه مدت جان میسپارد.

حالا تنها در فاصله چند متری یک لندکروز قراضه ایستاده ام و تکه های کوچک پارچه های رنگارنگی را می بینم که به ماشین بسته شده  و بدست باد تکان میخوردند، بی اختیار ماشین را دور می زنم و وقتیکه اول اسم مهران را که با نوک سرنیزه روی بد نه ماشین کنده شده است می بینم، دوباره گرمی اشک را برروی پوست صورتم احساس میکنم. 

این همان اتومبیل زوار دررفته ای است  که من و مهران با آن خاطره داشتیم،  جایی که معمولا هر وقت که دست می داد به آنجا می رفتیم وبا هم حرف می زدیمف  درد دل می کردیم وخاطره میگفتیم .

محل مورد نظر جایی بود که گویی زمانی قرار بوده آنجا خاکریز درست کنند، بلدزرها پشته ای از خاک ایجاد کرده ونیمه کاره رهایش  کرده بودند،بعد جایی که بُلدزرها خاک را برداشته بودند کمی گود شده بود ویک لندکروز اسقاطی زوار در رفته که گویا دیگر بههیچ دردی نمی خورد را در آن محل گذاشته بودند، واین ابو طیاره تا آنجا که من یادم هست همانجا گذاشته بود، وآنقدر خراب شده بود که به لعنت خدا هم نمی ارزید.

یک روز که قرار بود مهران از مرخصی برگردد ومن خبر داشتم که مهران دراین مرخصی قرار بوده که به خواستگاری برود « این موضوع را خودش قبل از اینکه برود به من گفته بود ، گفته بود که آخرهای خدمتم هست ومی روم که سر و سامانی به زندگی آینده ام بدهم  ».

خلاصه من ووحید دست به کار شدیم ولند کروز قراضه را بعنوان ماشین عروس برای مهران گلکاری کردیم ، اول رفتیم دور و برمان یک بغل سبزه و علف با گلهای کوچک خودرو که در صحرا یافت می شد آوردیم گذاشتیم روی کاپوت ِ ماشین ، کُلی با آنها ور رفتیم تاکه شکلی بهشان بدهیم، گر چه ترکیب آنها با کاپوت رنگ و رو رفته و سوخته  ماشین بد جوری به هم نمی آمد،بعد وحید رفت از تبلیغات مقداری پارچه و پرچم و ریسه و علم و این جور چیزها را با خواهش و التماس گرفت وآورد ،آنها را هم هر جای ماشین که دستمان رسید چسباندیم ،وحید می خواست به دستگیره ماشین گل بزند، اما ماشین یک در بیشتر نداشت و آخر سر هم چند قوطی خالی کنسرو را با نخ به تنها در ماشین آویزان کردیم ، خدا میداند که چقدر به کار خودمان خندیدیم ، بعد هم من با نوک سر نیزه روی بدنه ماشین اول اسم مهران را به انگلیسی درآوردم و چون اسم عروس را نمی دانستم یک علامت سوال بجایش گذاشتم ، اتومبیل عروس آماده بود.

ایستاده بودم و لندکروز قراضه را تماشا میکردم  هنوز هم بعضی از تکه پارچه هایی که به ماشین زده بودیم سر جایش بود وحالا توی باد داشتند تکان می خوردند.

آن روز وقتی مهران از مرخصی آمد وماشین را دید ابتدا تعجب کرد ودر عین حال لبخندی هم بر لب داشت،مثل اینکه چیز خیلی عجیبی را دیده باشد آرام آرام دور ماشین می چرخید مثل همیشه یک دستش توی جیبش بود « همان شلواری را پوشیده بود که یک شب کمال جیبهایش را دوخته بود  وصبح که شد مهران بخاطر اینکارش مسافت زیادی را دنبالش دویده بود » وقتی که چشمش به اول اسم خودش وعلامت سوال افتاد ابتدا توقف کرد بعد دست دیگرش را به کمر زد،لبخندی که بر لبش بود کم کم داشت به خنده تبدیل می شد ولی سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد من و وحید این سوی ماشین داشتیم نگاهش می کردیم  یک لحظه به ما نگاه کرد ناگهان دستش را گذاشت روی دهانش وزد زیر خنده، ما هم خندیدیم حالا خم شده بود وداشت می خندید ،موهایش زیر آفتاب برق می زد ، بعد از اینکه سه تایی کُلی خندیدیم متوجه شدم که مهران کم کم به ما نزدیک میشود ، وحید پا گذاشت به فرار من هم دنبالش دویدم ، در آن لحظه قیافه مهران دیدنی بود ، هم می خندید و هم نا سزا گویان بدنبال ما میدوید.

دستی به شانه ام خورد ، برگشتم ، کمال بود ، چند لحظه توی چشمهایش نگاه کردم و باز سر بر گرداندم وبه زمین خیره شدم .

کمال گفت : میخوان برن مهرانو بیارن تو نمیای؟

فکر دیدن او با بدن بی جان در حالی که یک پایش هم قطع شده وده روزهم از مرگش گذشته واینکه ممکن است بعد از گذشت این مدت چه وضعیتی پیدا کرده باشد مرا عذاب میداد ، نه من قادر به دیدن مهران نبودم و نمی خواستم او را در چنین حالتی ببینم وتا پایان عمر از بیاد آوری آن رنج بکشم .

ـــــ نه من نمیام .

کمال اصرار نکرد و بعد از چند لحظه صدای پایش را می شنیدم که دور می شد .

وقتی به سنگر بر گشتم چند ساعتی از ظهر گذشته بود ، کمال و وحید به همراه فرمانده گروهان رفته بودند که مهران را بیاورند ، سرم بشدت درد می کرد داخل سنگر شدم می خواستم بخوابم که یک نفر صدایم کرد رفتم بیرون پستچی بود گفت که نامه ای برای مهران رسیده است، نامه را گرفتم انگار کسی قلبم را گرفته بود وفشار می داد ، اشک درچشمانم نشسته بود مانده بودم چه کنم که ناگهان جیپ فرماندهی را دیدم که دارد نزدیک می شود ، نزدیکتر که شد متوجه شدم جسد مهران را با خودشان نیاورده اند .

سر شب وحید با گریه برایم آنچه را که دیده بود تعریف کرد، او گفت که یک پای مهران کنده شده بود گفت که تمام لباسهاش از خون خشک شده و به رنگ قرمزتیره  درآمده بود ، گفت که یک چشمش که باز بود مات مات بود انگار که خاک رویش پاشیده باشند ، گفت  ولی هنوز موهایش زیر آفتاب برق میزده ، گفت تمام بدنش را ....و دیگر هیچ نگفت .

کمال گفت : نشد بیاریمش با جیپ نمیشد آوردش فردا باید با تجهیزات بیشتری برای آوردنش برویم .

شب وقتی که برای خوابیدن به بستر رفتم تا دیر وقت خوابم نمی برد و در افکار و خیالات خود غوطه ور بودم ، میدانستم که وحید و کمال هم بیدارند ، به سقف سنگر خیره شده بودم وبه مهران فکر میکردم به حرفهای وحید وچگو نگی مرگ مهران فکر می کردم ، گاهگاهی به جایی نگاه میکردم که مهران قبل از سفر بی برگشتش آنجا می خوابید ، هنوز مقداری از وسایلش توی سنگر بود و من انگار که چیز مقدسی باشد نمی توانستم به آنها دست بزنم .

نمی دانم ساعت چند بود سنگر تاریک تاریک بود احساس کردم از گوشه چشمانم قطره های داغ اشک جاری میشوند بعد چشمهایم را بستم از شدت فکر و خیال دچار وهم شده بودم ، چهره های گوناگون وتصاویر مختلف از جلوی چشمانم میگذشتند ، یک نفر وارد سنگر شد و آمد بطرف من ، نیم خیز شده ونگاهش کردم کرمعلی بچه صاحب خانه مان بود ، دو دستش را جلو آورده   و کف دو دستش را به هم چسبانده بود ، دسهایش خیلی دراز به نظر می رسید .

گفت : تیله میخوای ؟

به کف دستهایش نگاه کردم ، پر بود ازتیله های خاک آلود و خیس و خونی ، از لای انگشتانش خون غلیظی چکه میکرد روی لباس من ، به صورتش نگاه کردم ، وحید بود ، خندید ، دندانهایش ریخته بود ، بعد چهار زانو نشست و گریه کرد ، مادرم آمد جا نمازش را توی سایه نارنج کنار حوض پهن کرد و گفت : استغفراتته ، بعد هی سرش را به چپ وراست تکان داد و با دست به حوض اشاره  کرد ، آب حوض بالا آمده بود وداشت سر می رفت ، خواهرم سرش را از پنجره بیرون کرد و جیغ کشید ، مهران تکیه داده بود به لند کروز قراضه ، یک دستش توی جیبش بود ، تف کرد روی زمین ، تفش خونی بود ، بچه ها ماشین و مهران را دوره کرده بودند و داشتند سینه می زدند ، صدای انفجار آمد ، چادر مادرم روی آب شناور بود ، مهران خوابیده بود روی زمین ، گردنش تا نصف بریده شده بود ، چشمش را باز کرد ، رنگ خاک بود ، نگاهم کرد ، گفت : اینطوری خوبه ؟ بعد حالت دست وپایش را تعغیر داد و سرش را برگرداند ، مقداری خون از بریدگی گردنش بیرون زد ، گفت اینطوری چه ؟ بعد یعقوب با زنجیر جلویم را گرفت ، کوچه باریک بود ، گفت : اسم منو میدی مبصر ؟ هنوز جوابش را نداده بودم که خون از صورتم جاری شد ، زنجیرش خونی بود و انتهایش تکان می خورد ، می خواستم فرار کنم ، شروع کردم به دویدن ولی هر چه بیشتر تقلا میکردم کمتر جلو می رفتم ، انگار پاهایم در چیزی گیر می کرد ، یعقوب زنجیر بدست به من نزدیک می شد ، ناگهان دستش را روی شانه ام احساس کردم ، وحشت کرده بودم ، داد می کشیدم ، گریه می کردم .

« سعید، سعید ، سعید چته ؟ بیدار شو سعید » بخود آمدم ، کمال بود ، خیس عرق شده بودم ، قلبم تند تند می زد، احساس کردم صورتم آتش گرفته است ، کمال هنوز داشت شانه ام را می مالید ، وحید آمد یک لیوان آب دستم داد بعد یک مشت آب زد به صورتم ، نفسم پس رفت ، بعد نفس عمیقی کشیدم و در حالی که دستم می لرزید لیوان آب را سر کشیدم .

آن شب تا صبح خواب نرفتم ، چراغ کوچکی را در سنگر روشن کرده واز کمال خواهش کردم با من بیدار بماند.

صبح که شد ، وحید، کمال و چند نفر دیگر برای آوردن جسد مهران رفتند ، من نمی توانستم با آنها بروم ، طاقت روبرو شدن با جسد مهران را نداشتم ولی در عین حال می خواستم موقع آوردن مهران در محل با شم ساعتی گذشت کم کم باید می آمدند ، نمی دانستم چکار کنم ، آرام و قرار نداشتم ، دست آخر بیاد نامه ای افتادم که برای مهران رسیده بود ، رفتم داخل سنگر گوشه ای نشستم ، نامه را باز کردم و خواندم .

« فرزند عزیزم ، این روزها همه چشم براه تو هستند ، پدرت مدام به من نق می زند که پس چرا این بچه نیامد ، خواهرهایت مدام زنگ می زنند و سراغ تو را می گیرند ، مهسا کو چو لو می گوید دایی مهران صدام را کشته حالا می خواهد بیاید واما مهمتر از همه نامزدت هست که هر روز .....مهرانو آوردن اوناهاش دارن میان یه نفر این بشکه را .....ندارد هنوز بچه است می گوید وقتی مهران آمد باید به او چه بگویم ، من که برایم .... امید برو تو سنگر یه ملحفه دیگه بیار بکنیم دور جسد ، نه اینجوری نمیشه ، از هم می پاشه دست بهش .....کم گفتم ، مادر خدا بیامرزش هم خیلی خانم بود ، از هر انگشتش .....که ده پونزده روز رو زمین مونده باشه کرم می زنه ، یکی بیاد وحیدو جعمو جور .....نباش همه چیز آماده است فقط باید راست بیای بشینی پای سفره عقد ، خودم دورت می گردم تو .....پیدا نکردیم ، همون یه پایی هم که مونده .....همه دستجمعی بیایم جلوی تو و روی سرت گل و شیرینی .... لا الا الا الله...لا الا الا الله...لا الا......درد نمی آورم ، مواظب خودت باش اگر به ....ولی حاج آقا درسته که شهید شستن نمی خواد ولی آخه این کرمها رو ....دیگر بخدا می سپارمت ، خدا نگهدار .

                                                                                چشم براه تو مادرت »

 

 

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389  |
 از سروده های من / فیلم

وقتی پرنده خسته به آنجا رسیده بود

جمعییتی به دور کِسی صف کشیده بود

دوربین و نور و مردم بیکار و میکروفن

مردی جلیقه پوش که قدری خمیده بود

 آرایش وگریم هنرپیشه های زن

یک رهگذر که فیلم به عمرش ندیده بود

یک زن قدم زنان به دیالوگ نگاه کرد

مردی که حس گرفته و آنجا لمیده بود

دوربین و نور و بعد صدا... اندکی درنگ

"اکشن" صدای مردی از آن سو رسیده بود

زن گفت من بدون تو... "کات، آه لعنتی"

 مرد جلیقه پوش چه دادی کشیده بود

این بی صحاب لعنتی اینجا چه می کند؟

یک لنگه کفش بغض هوا را دریده بود

آغوش نیمه باز هنر پیشه بسته شد

خندید، او که اشک به چشمش رسیده بود

بعداً یکی که لنگه کفشی به پا نداشت

لی لی کنان میان لوکیشن دویده بود

حالا پلان پشت صحنه فیلمِ (به رنگ عشق)

تصویر یک پرنده که فیلمی ندیده بود

ناگه پرنده خسته وخونین پرید ورفت

ازسنگ مزه ای به گمانم چشیده بود

|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389  |
 ازدستان های من / بخاطر یک مشت ریال

       همه اش بخاطر پول و شهرت بود ، من به جلال گفتم کسی که مارو" مخصوصن منو" تحویل نمی گیره ، پول درست وحسابی هم  که نداریم ، کار شعر وشاعری هم که این روزا رونقی (البته برای ما از درگاه رونده ها ) نداره ،نه شب شعری که بریم وبرا مون کف بزنن، نه عکسمونو میزنن تونشریه نه شعرمونو چاپ میکنن ...که یهو احمد در اومد که پس اون هفته چی بود که شعراتونو چاپ کردم،

 مجیدگفت : برو بابا تو خودتم به زور سر پا وایسادی .

محمدگفت: ا لبته بیرمی تازه یه ویژه نامه برا من زده .

گفتم اینارو ولش  نون توجشنوا ره است که اونم ما خر شدیم و شرکت نکردیم .

انوش دستمال کاغذیشو از جیبش بیرون آورد توش فین کرد وگفت:

 خوب حالا یعنی که چه ؟

احمدگفت  : بازم کاوس گونی سوالِ شو  باز کرد.

 گفتم نه دیگه این بار بجای سوال یه پیشنهاد دارم .

همه با هم گفتن چه پیشنهادی؟ 

  گفتم بریم یه جایی که هم تحویلمون بگیرن هم پول و پله ای به هم بزنیم وهم اینکه برای هنر ارزش قائل باشن                                                                                                                                                                                          

محمدگفت : به به چه شَوَد .

جلال گفت :  حالا کجاست این اتوپیایی که تو میگی ؟

فرهادگفت  : بریم تبریز .

 مجیدگفت  : مگه تبریز اعلام استقلال کرده ؟

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کاوس کمالی نژاد در جمعه بیست و یکم اسفند 1388  |
 
 
بالا