جایگاه ونوع نگاه به زن در جوامعی همچون جامعه ما مسئله ایست چالش برانگیز که مدتهاست مورد مناقشه طیف های گونا گون فکری قرار گرفته و هر کس بنا به عقیده وبهره گیری از آبشخور فکری خویش سعی در حل مسئله کرده ویا در جهت توجیه واثبات حقانییت وضع موجود تلاش میکند.
در این مجال بنا نداریم که برای رد یا اثبات یکی از نظریه ویا داوری های موجود چانه زنی کنیم که این خود مجالی دیگر می طلبد، اما آنچه که قرار است دراینجا بدان بپردازیم بازتاب نوع نگاه غالب به زن در ادبیات کلاسیک ماست.
بی شک هر پدیده و مقوله ای که بتواند بر اذهان و افکار مردم تاثیر گذاشته و جزو دغدغه های یک اجتماع شود ، به میزان اهمَیتی که دارد مورد توجه اهالی ادب قرار گرفته و درادبیات آن جامعه منعکس خواهد شد.
بنا بر این واضع است که زن در یک جامعه بنا بر موقعیت های بالقوه ای که میتواند داشته باشد(مادر، همسر،معشوق، دخترو...) موضوعی است پر اهمییت ودست مایه ای برای پرداختن به آن در حوزه ادبیات.
واما با کنکاشی در ادبیات کلاسیک قرون گذشته وتاحدودی معاصر میتوان به این نتیجه رسید که شاعران ونویسندگان ما نیز تحت تاثیر جو غالب بر زمانه خویش بوده و نگاهشان به زن نگاهی کلیشه ای وسنتی بوده است ، نگاهی که در آن زن همیشه در پائین دست مرد وبه عنوان ابزاری در اختیار مرد قرار می گرفته است .
زن ضعیف ونا توان ، مظلوم ، محکوم ،زیر دست مرد ، گوش به فرمان ، انسان درجه دو و غیره حاصل این نوع نگاه به زن است که تجلی وتبلور آن را در آینه ادبیات بخوبی میتوان دید.
زنان را همی بس بود این هنر نشینند وزایند شیران نر (1)
فردوسی در این بیت زنان را از دو جهت تحقیر کرده است، یکی اینکه تنها وظیفه زنان در خانه نشستن و بچه به دنیا آودن است، بنا بر این نظریه زنان از تمام فعالیتهای اجتماعی محروم بوده وهمان کنج خانه وزاییدن شیر نر آنان را کفایت میکند ، دوم اینکه در این محدوده زنان وقتی هنرمندند که شیر را" از نوع نرش " بدنیا بیاورند ، وبنا براین بدنیا آوردن شیر ماده (کنایه از دختر بودن نوزاد ) بی ارزش بوده و هنر محسوب نمی شود .نمی خواهیم زیاد به استاد طوس خرده بگیریم چرا که او هم فرزند زمانه خود بوده ودر شرایطی می زیسته که شاید ما نتوانیم درکش کنیم ، اما نمی توان از این بیت و کم لطفی اش به زنان نیز به سادگی گذشت . فردوسی می گوید :
کرا در پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بد اختر بود (2)
ویا :
زن واژدها هر دو در خاک به جهان پاک از این هر دو ناپاک به (3)
اگر میبینیم که در جوامعی همچون جامعه ما زن از مهارت ها و توانایی های کمتری برخوردار است واگر حضور و نقش زن در جامعه از حضور ونقش مرد کم تر وکم رنگ تر است دلیل بر ناتوانایی های فطری وذاتی او نیست چرا که هر جا شرایط برای آنان مهیا بوده توانسته اند توانایی های خود را به اثبات برسانند
پس باید در این بیت از ناصر خسرو کمی تامل کرد وقتی که میگوید:
زنان چون ناقصان عقل ودینند چرا مردان ره آنان گزینند (4)
ویا اینکه در این از ابیات مولوی به دیده شک بنگریم
فضل مردان بر زن ای حالی پرست زان بود که مرد پایان بین تر است
مرد کاندر عاقبت بینی خم است او زاهل عاقبت چون زن کم است (5)
ویا :
آن زنان چون عقلها در باختند بر رواق عشق یوسف تاختند
اصل صد یوسف جمال ذولجلال ای کم از زن شو فدای آن جمال (6)
حضرت مولوی که گویا خیلی به عقل "نرها" می نازیده در جای دیگر میگوید :
ای خنک آنکس که عقلش نر بود نفس زشتش ماده ومضطر بود (7)
ببینید حضرت مولوی چقدر برای زنان ارزش قایل است .
گفت امت مشورت باکی کنیم انبیا گفتند با عقل امیم
گفت گر کودک درآید یا زنی کاو ندارد رای وعقل روشنی
گفت با او مشورت کن وانچه گفت تو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر زانکه زن جزویست نفست کل شر (8)
از کسی که دست وپایش را بسته ایم چه انتظاری برای بروز استعداد هایش داریم ، زن "بخصوص در دوران گذشته " پرنده ای بوده که در قفس تعصبات و سختگیری ها و کوته بینی های تفکر غالب بر جامعه گرفتار بوده است ، از پرنده مانده در قفس چگونه میتوان انتظار پرواز داشت.
صائب تبریزی زن را یک موجود حد اقلی می پندارد و به کسانی که بسیار خوارشان میپندارد صفت کمتر از زن میدهد . صائب میفرماید:
ای کم از زن فکر مرکب در طریق کعبه چیست
این بیابان را به پهلو رابعه غلتید و رفت (9)
ویا :
جلوه مردان راه از خویش بیرون رفتنست
جوهر مردی نداری چون زنان در خانه باش (10)
این شاعر تبریزی کسانی را که از مردانگی نشان دارند از مشورت با هوای نفس که زن صفت است پرهیز می دهد ودر تصویری دیگر زن را در پس پرده در حال لرزیدن نشان میدهد که خود نشان دهنده طرز نگاه این شاعر شهیر و همفکران او به زن است.
مکن به مشورت نفس زن صفت کاری
اگر ز مردی و مردانگی نشان داری (11)
و همچنین:
عارفان محو تجلی و تو از بی جگری
در پس پرده هستی چو زنان می لرزی (12)
خواجوی کرمانی هم محبت خود را از زنان دریغ نداشته ودر بیتی میفرماید:
چون زده ای کوس دین بر سر کوی یقین
تخت اقامت مزن بر در درگاه زن(13)
خداوند سخن ، سعدی شیرازی اما گویی گوی سبقت را در کینه ورزی نصبت به زنان از همه ربوده و بی پروا زنان را مورد هجمه قرار میدهد تا جایی که گاه گاهی چوب به دست هم جنسان خود میدهد تا بدین وسیله زنان را ادب کنند.
ایشان میفرمایند:
چو زن راه بازار گیرد بزن
وگرنه تودر خانه بنشین چو زن (14)این شاعر نامدار نیز در این بیت با یک تیر دو نشان را میزند ، اول اینکه مجوز کتک زدن را برای مردان صادر میکند و دوم اینکه مردی را که از زدن امتناع کند با دادن صفت "زن " به زعم خود بشدت تحقیر میکند . سعدی در بیت بالا برای زنی که از خانه خارج شده با تخفیف فقط کتک زدن را تجویز میکند ، ولی دربیتی دیگر جزای چنین زنی را خفتن در گور میداند .
ز بیگانه گان چشم زن کور باد
چو بیرون شد از خانه در گور باد (15)
اما از دید استاد سخن زن همیشه هم بد نیست ، بلکه گاهی اوقات بسیار هم خوب و لازم است زنی که گوش بفرمان مرد باشد وجز با اجازه او آب هم نخورد و وظایف خانه داری وبچه داری وبخصوص شوهر داری را بخوبی انجام دهد و جز محیط خانه شوهر جایی دگر را ندیده باشد نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است تا جایی که سعدی به مردها پیشنهاد میکند هر سال یکی از این زن ها را برای خود ابتیا کنند.
زنِ نو کن ای خواجه هر نو بهار
که تقویم پاری نیا ید بکار(16)
ماجرای سعدی به اینجا ختم نمی شود اما ما را بیش از این جرات و جسارت نیست
پس بیتی از جامی را با هم میخوانیم:
زن از پهلوی چپ شد آفریده کس از چپ راستی هرگز ندیده(17)
نظر شما چیست ؟
"شاعر چوب بدست " صفتی است که من برای" اوحدی مراغه ای" انتخاب کرده ام
میگویید چرا ، این دو بیت را از ایشان بخوانید :
زن چو بیرون رود بزن سختش خود نمایی کند بکن رختش
ور کند سرکشی هلاکش کن آب رخ میبرد بخاکش کن (18)
وهمچنین :
زن چو خامی کند بجوشانش رخ نپوشد کفن بپوشانش (19)
چگونه میتوان به چنین طرز تفکراتی افتخار کرد ، با وجود چنین فرهنگی زن بیچاره چگونه میتواند ببالد وهمپای جنس مخالف و زورگویش در جامعه حضور داشته وتوانایی های خود را به منصه ظهور برساند .
نظامی در لیلی و مجنون از لیلی شخصیتی می سازد که نسبت به مجنون وفاداری را به نهایت میرساند، مگر لیلی زن نیست ؟ پس چه دلیلی باعث شده است که این شاعر که خود خالق زنی همچون لیلی است در بیتی چنین می سراید:
ندیده هیچ کس در هیچ برزن
وفا در اسب و در شمشیرو در زن (20)